تبلیغات
ابله - پسری

پسری

پنجشنبه 28 دی 1391  04:18 ب.ظ

پسری بود روی صندلی چرخ‌دار که سال بالایی من به شمار می‌آمد. گاهی اوقات در دانشکده‌ی عمران می‌دیدمش. از آن عینک‌های بزرگ می‌زد که دیگر از مد افتاده بود هرچند به صورت بزرگ و گردش می‌آمد. مادرش بیشتر اوقات با او بود و او را این طرف و آن طرف می‌برد. هر وقت او را می‌دیدم ذهنم مشغول به کار می‌شد. نمی‌دانستم چه احساسی باید داشته باشم. از آن حالت‌ها که آدم سعی می‌کند از آن دوری کند. یعنی ساده‌ترین جواب ممکن را بدهد تا بعد. در این دانشگاه آمدن و درس خواندن کار آسانی نیست. ترم هفت بودم که دیگر او را نمی‌دیدم و به کل داشت فراموشم می‌شد که زمانی او اینجا بود و درس می‌خواند. نمی‌دانستم آخر فارغ از تحصیل شده‌است تا دیروز که عکسش را دیدم. فوت کرده بود و عکسش را با لباس فارغ از تحصیلی و همان عینک بزرگ گذاشته بودند.


نوشته شده توسط: زشت زشت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()